تبليغاتX
رضا از گرگان
عمومی . سیاسی . شعر . ورزشی و...

به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
اگر سفر نكني،
اگر كتابي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نكني.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
زماني كه خودباوري را در خودت بكشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
اگر برده‏ي عادات خود شوي،
اگر هميشه از يك راه تكراري بروي
اگر روزمرّگي را تغيير ندهي
اگر رنگ‏هاي متفاوت به تن نكني،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني.

تو به آرامي آغاز به مردن مي‏كني
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وامي‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوري كني . .. .،

تو به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
اگر هنگامي كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نكني،
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني،
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
وراي مصلحت‌انديشي بروي . . .
-
امروز زندگي را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاري كن!
نگذار كه به آرامي بميري!
شادي را فراموش نكن ….

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 16:2  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 0:12  توسط رضا  | 

یادته همکلاسی؟! …روزای مدرسه …چقدر کتک خوردیم از دست معلما …چقدر ترکه خوردیم از ناظم … چقدر خوب بود که زنگهای تفریح دنبال هم می کردیم و وقتی زنگ کلاس می خورد حمله می کردیم سمت شیرای آبخوری …با او لیوانای تاشو !! که سرشو می گرفتی و می کشیدی و لیوان می شد! و دوباره فشارش می دادی و توی جیب جا می شد!

یادته همکلاسی؟! چقدر آدامس خریدیم و عکس هاش رو چسبوندیم و پز دادیم …چقدر آدامس خرسی خریدیم و تف مالیدیم به عکس برگردونش و خالکوبی کردیم روی دستامون …چقدر خندیدیم و کتک کاری کردیم و شلنگ خوردیم و گریه کردیم.

یادته همکلاسی؟! چقدر لقمه نون لواش می اوردیم و ساندویچ می کردیم . یادته دوتومنی می دادیم 4 تا لواشک می خریدیم و می خوردیم ؟! یادته همکلاسی ؟ !نیمکتها سه نفره بود. یادته وقتی دیکته داشتیم چقدر سر و کله میزدیم تا وسط بشینیم.

یادته همکلاسی؟!چقدر اولای مدرسه مداد هامون تیز بودن و دفترهامون تمیز! مداد مشکی برای کلمه ها …نقطه ها با مداد قرمز! پاک کن دو رنگ که قرمزش مال مداد بود و آبیش مال خودکار که اصلا  آبیش دفتر رو هم سوراخ می کرد! چقدر مشق نوشتیم …چقدر دیکته نوشتیم …چقدر بد بود وقتی به شاگرد تنبل ها جایزه می دادن و به ما نمی دادن و تازه ده سال بعدش فهمیدیم که جایزه ها رو مامانا می دادن معلما تا بدن به بچه هاشون! و ما نمی دونستیم .

یادته همکلاسی؟! اونقدر می خوردیم زمین که سر زانوهامون پاره می شد و وصله های گرد و گنده رو می چسبوندن روی زانومون که مال من عکس توپ فوتبال داشت و مال تو عکس ماشین! و مد شده بود اصلا از بس سر زانوهای همه پاره می شد! یادته کیفامونو از بالای در پرت می کردیم تو حیاط و می رفتیم توی کوچه فوتبال بازی می کردیم..بعدشم کارتون می داد ..پینیکیو …خانواده دکتر ارنست …مدرسه موش ها …پسر شجاع …گوریل انگوری…سفرهای کمان …چوبین …فوتبالیست ها که یه ساعت روی هوا بودن و یه شوت می زدن .

یادته قاچاقی می رفتیم آتاری بازی می کردیم ..میکرو بازی می کردیم …سگا بازی می کردیم؟! یادته آخر شبا تند تند مشقا رو می نوشتیم تا زودی تموم بشه و لینچان ببینیم …آرایشگاه زیبا ببینیم …همکلاسی یادته؟! چی شد بچگیمون؟! چی شد مدرسمون؟! چی شدن دوستامون؟!همکلاسی؟! نمیشه برگردیم ؟! نه؟!

بغضم گرفته همکلاسی …دلم مدرسه می خواد ..بچگی می خواد ..ترکه ناظم رو می خوام و خنده های از ته دل اون موقع ها.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 17:41  توسط رضا  | 

     

           چند خوردی چرب و شیرین در طعام                      چند روزی امتحان کن در صیام

           چند شـــــبها خواب را گشتی اسـیر                      یک شبی بیدار شو دولت بگیر

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:46  توسط رضا  |