تبليغاتX
رضا از گرگان
عمومی . سیاسی . شعر . ورزشی و...

صحبت كردن  بچه ها مثل چهره و حركاتشان خيلي بامزه و شيرينه چند وقت پيش در حال وبلاگ گردي بودم كه به جمله هاي جالبي كه پدر و مادر ها از فرزندانشان نقل كرده بودند برخوردم ديدم جالبه گفتم در چند قسمت تو وبلاگ بنويسم شما هم اگر جمله هاي جالبي از بچگي خودتون يا ديگران يادتان هست تو  قسمت نظرات بنويسيد كه بقيه هم بخونن .

اول از همه خودم شروع ميكنم :

بچه همكارمون اون اوايل كه تازه فيلم مرد عنكبوتي به بازار آمده بود به فيلم مرد عنكبوتي ميگفت مريم كپوتي ، همين بچه در زمان ساخت برج ميلاد كه تازه اسمش سر زبانها افتاده بود و بچه هم شنيده بود ، كه با پدر و مادرش ميرن تهران ازش ميپرسن اسمه اين ساختمان بلنده رو بلدي ؟ ميگه آره . ميگن اسمش چيه ؟ ميگه : مرج بيلاد .

 

در بيمارستان قبل از عکسبرداری با اشعهء رونتگن از من ميپرسند که آيا حامله هستم؟ آلنا عصبانی داد ميزنه: «معلومه که حامله نيست! مگه نميبينين، من که ديگه به دنيا اومده‌ام!»

 

پدر و مادر بن با هم دعوا ميکنند. مادر در عين عصبانيت سر پدر داد ميزنه: «تو خودخواهترين آدم روی زمين هستی!» بن با خونسردی به مامانش ميگه: «اين از اون حرفها بود ها! مگه تو همهء آدمهای روی زمين رو ميشناسی؟»

 

دخترم در تلويزيون برنامه‌ای دربارهء ماهيهای دريا نگاه ميکنه: «ميدونی مامان، ماهيه وقتی ميترسه سرش رو زير ماسه‌ها ميکنه. چرا؟ چون نميخواد سختيهای زندگی رو ببينه.»

 

توربن به لکه‌ای روی شيشهء ماشين اشاره ميکنه و ميگه: «بابا، شيشه خراب شده.» بابا جواب ميده: «نه عزيزم، يه پرنده اونجا جيش کرده.» توربن کمی فکر ميکنه و ميگه: «بابا، يعنی پرنده‌هه فکر کرده اينجا دستشوييه؟»

 

ميشل در تلويزيون ميبينه که اسبی برای يک لحظه دمش رو بلند ميکنه. ميشل داد ميزنه: «اه حالم به هم خورد! حالا فهميدم چرا خدا با يه دم اونجا رو پوشونده!»

 

آرنت با علاقه به تعريفهای پدر و مادرش گوش ميده که از سفرشون به آفريقا تعريف ميکنند. بعد اعلام ميکنه: «من هم ميخوام برم آفريقا!» و در جواب اين سؤال که: «ميخوای بری اونجا چيکار؟» ميگه: «ميخوام فيل بچينم»

 

آنا در خيابون لاشهء يک قورباغه رو ميبينه که ماشين از روش رد شده: «مامان، اين قورباغه چه اشتباهی کرده؟» جواب ميدم که نميدونم. آنا با تأسف ميگه: «به چپ و راست خيابون نگاه نکرده.»

 

با باستيان در باغ وحش هستيم. ميخواد به يه خوک يه تيکه نون بده، اما يک دفعه با ترس دستش رو پس ميکشه و ميگه: «برق! جيزه!» و طفلکی خوکه به خاطر شباهت دماغش با پريز برق از خوردن نون محروم ميشه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 15:25  توسط رضا  | 

سريال ميوه ممنوعه هم تمام شد ولي بايد به اين حاج آقا فتوحي آفرين گفت كه موضوع رو به زنش گفت

 

چون اين حاج آقا هايي كه ما دور و برمون ميبينيم وقتي ميرن سراغ خوردن ميوه يا ميوه هاي ممنوعه از

 

 همه بيشتر مراقب هستند كه خانمومشون نفهمه !!!

 

پ.ن : ممنون از هم آوا بابت توضیحش که مطالب قسمت نظرات رو هم با دقت می خونه . 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 23:7  توسط رضا  | 

اینکه جایی باشد مثل یک وبلاگ برای نوشتن ، بسیار موهبت بزرگی است . اینکه من  می توانم  در گوشه خلوت این اتاق سبز بنشینم ، کلیدهای سپید را فشار دهم تا کلمات سیاه در جلوی چشمم جان بگیرند ، اینکه تو می توانی تمامِ تمام ِ مرا بخوانی بدون اینکه حتی مرا دیده باشی یا صدایم کرده باشی ، اینکه من  به  تو فکر می کنم که در این لحظه با نوشته هایم  به کجا می روی ... خوب است ، خیلی خوب است .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 23:46  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 15:0  توسط رضا  | 

Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش ؟اگر عمر دوباره داشتم...؟ او را در جهان معروف كرد.

بخوانيد :
"البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم.
همه چيز را آسان مى گرفتم.
از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم.
فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم.
اهميت كمترى به بهداشت مى دادم.
به مسافرت بيشتر مى رفتم.
از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم.
بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر.
مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى.
آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه،
البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم.
من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم.
از مدرسه بيشتر جيم مى شدم.
گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم.
سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم.
ديرتربه رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم.
بيشتر عاشق مى شدم.
به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم.
پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم.
سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم.
به سيرك بيشتر مى رفتم.
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم.
زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: "شادى از خرد عاقل تر است".
اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 15:4  توسط رضا  |