تبليغاتX
رضا از گرگان
عمومی . سیاسی . شعر . ورزشی و...

 

دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود 

 

نه آنکه تو متلاطم شوی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 1:25  توسط رضا  | 

يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد ، شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده در پيله نگاه كرد . سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و ديگر نمی تواند ادامه دهد .

آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله پروانه را باز كرد پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود . آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز ، گسترده و محكم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند .

هيچ اتفاقي نيفتاد !

در واقع پروانه بقيه عمرش را به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز كند . چيزي كه آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود كه محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن راهي بود كه خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرارداده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز كند .

گاهي اوقات تلاش تنها چيزي است كه لازم داريم .

 اگر خدا اجازه ميداد كه بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم فلج ميشديم ، به اندازه كافي قوي نبوديم و نميتوانسيم پرواز كنيم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 15:18  توسط رضا  | 

ميزها اول هميشه خالي و خلوتند . كافي است چند نفري پشت آنها بنشينند تا سطح ميز پر شود از گوشي هاي موبايل و سوييچ هاي ماشين و پاكت هاي سيگار و فندك هاي مارك دار . اين يك خودنمايي آگاهانه نيست ، ما عادت كرده ايم . عادت كرده ايم كه هويتمان را _ به قول فروغ مثل شناسنامه  و خودكار و ساعت مان _ در جيب بگذاريم و با خود به اين سو و آن سو ببريم . مشكل اينجاست كه اين هويت هاي تكنولوژيك آنقدر سنگين شده اند كه جيب هاي ما ديگر تحمل وزن آنها را ندارند و مجبوريم آنها را روي ميز بگذاريم . اما در پس اين خودنمايي ناخودآگاه _اگر خوب بگرديم _ ميتوانيم رد پاي شيطنتي را پيدا كنيم . من شخصا بارها و بارها تجربه كرده ام _ اين تجربه تلخ را _ كه اگر سوييچ پژو را در دست بگيرم و وارد مغازه اي شوم فروشنده ها با چهره اي بازتر و لبخندي گشادتر به استقبالم ميآيند . بارها تجربه كرده ام _اين تجربه ناگوار را  _ كه اگر موبايلم را روي ميز كافه اي بگذارم پيشخدمتها زودتر به سراغم مي آيند . همه اينهاست كه ما را به اين خودنمايي پنهان عادت داده است . حقيقت اين است كه ما سالهاي سال است عادت كرده ايم به جاي ديدن آدم ها به وسايل آنها چشم بدوزيم و بيشتر از آنكه چهره كسي را ببينيم به مارك لباس او خيره شويم . اين همان عقده پنهان است كه ماركس و بودريار از آن به عنوان فتيشيسم يا شيء باوري نام ميبرند . در اين افق يك گوشي موبايل ديگر وسيله اي براي ارتباط با ديگران نيست ، بلكه كالايي است كه شخصيت ما را رقم ميزند و طبقه اجتماعي ما را تعيين ميكند و حتي گاه بهره ما را از شعور و فرهنگ نشان ميدهد . كدام از ماست كه كمد اتاقش را با كلكسيون ماركها پر نكرده باشد و كدام از ماست كه تاثير جادويي اين آرمها را تجربه نكرده باشد . وسواس شيء باوري را ميتوانيم به مدل ماشين ها ، مارك سيگارها ، شماره موبايل ها و حتي محله اي كه در آن زندگي ميكنيم تيز تعميم دهيم . آيا شما نميخواهيد به خانواده بي ام و بپيونديد ؟

بزرگمهر شریف الدين

منبع : هفته نامه چلچراغ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 15:50  توسط رضا  | 

 

بهزيستي نوشته بود : شير مادر ، مهر مادر ، جانشين ندارد

شير مادر نخورده ، مهر مادر پرداخت شد

پدر يك گاو خريد

و من بزرگ شدم

اما هيچ كس حقيقت من را نشناخت

جز معلم عزيز رياضي ام

كه هميشه ميگفت : گوساله ، بتمرگ !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 16:30  توسط رضا  | 

فردا كه برم اداره و كارتم رو توی دستگاه تایمکس بكشم ميشه اولين سالگرد رفتن من به سر كار در يك اداره دولتي .

خيلي زود گذشت خيلي ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 15:56  توسط رضا  | 

گزارشي از فينال جام جهاني در باريکه غزه!

جهان همان كه بود، خواهد شد
و ما همان كه بايد باشيم
موسي و فرعون
يكي موسي خواهد شد
يكي فرعون
از ما و آنها
يكي شهيد خواهد شد و
يكي قابيل!
تو زنده مي‌ماني اسماعيل!

بازي دارد به نيمه نهايي نزديك مي‌شود
اما بازي تمام نخواهد شد
فيفا و نازي‌ها
شوراي امنيت و كاخ سفيد در يك سو
و بچه‌هاي زخمي غزه در آن سو
بازي دارد به نيمه نهايي مي‌رسد
يازده گرگ با لباس و با چكمه
در الخليل دنبال يوسف زخمي مي‌گردند
رايس توپ را مي‌كارد درست بر نقطه پنالتي
خمپاره را مي‌كارد درست در سه متري دروازه
دروازه رفح
دروازه قديمي غزه
و طور سينا!
همه چيز قاطي شده ست با هم و
بازي ادامه دارد
النگوي ديويد بكام و ضجه‌هاي هدي *
لبخند مارادونا و گريه‌هاي خدا
فيگو پاس مي‌دهد به زيدان
دكو شوت مي‌زند به دروازه ايران
و ضربه‌هاي سر دايي
ديگر افاقه نمي‌كند
شيمون پرز نشسته است بر كرسي تمام مربي‌ها
و مي‌چيند مهره‌ها را
تمام توپ‌ها
در غزه فرود مي‌آيند
مي خواهند تو را شهيد كنند اسماعيل!
درست در بين دو نيمه فينال
بوش كارت قرمز مي‌دهند به زمين
كارت قرمز مي‌دهند به طور و موسي
رايس كارت قرمز مي‌دهد به كولينا
كارت زرد مي‌دهد به كوفي عنان
شايد البرادعي به زمين آمد!
شايد كرزاي تعويض شد!

اسكولاري پاس مي‌دهد به سپ بلاتر
مارادونا به پله
پله به كلوزه
فردوسي پور از بهشت گزارش مي‌كند و
تمام ستاره‌ها جمعند
نبرد هيتلر و موسوليني
داور بوش و خط نگهدار رايس و بلر
توپ جمع كن زلماي نمرودزاد!
داور تمام ساكنان فلسطين را ييرون كرد!
داور به هدي كارت زرد داد
شيمون پرز به بوش پرتقال خوني داد
با هر شوت
وزيري از حماس دستگير شد!
دروازه خودشان كوچك تر از توپ و
دروازه حريف ، تمام زمين
هواپيماهاي جنگي
فرود مي‌آيند بر زمين چمن
يازده گرگ ، آهويي را دنبال مي‌كنند و تماشاگران هورا مي‌كشند
يازده گرگ با دهان خوني
يك سرباز اسرائيلي با يازده ستاره شكسته بر شانه گم مي‌شود و
شهري در آتش مي‌سوزد!
ابراهيم را با چاقو مي‌زنند و
تو را مي‌خواهند شهيد كنند اسماعيل!

بازي به نيمه نهايي رسيده است
و بسته پيشنهادي شيطان‌ها براي خدا
حاوي بمب است!
آقاي گل با چكمه
با مسلسل سنگين
بر سكو مي‌ايستد و
بازي تمام مي‌شود
خدا ولي تمام نخواهد شد!
دوباره فرعون ، فرعون است و موسي موسي
تنها از ما و آنها
يكي شهيد خواهد شد و
يكي قابيل
بازي تمام مي‌شود
و نامها عوض خواهد شد
به جاي رايس
تخم مرغ گنديده
به جاي بوش
گوجه فرنگي له شده!
اما تو همچنان اسماعيل خواهي ماند!

نشسته ام كنار زمين
نه چمني
نه دروازه‌اي
نه قانوني
نه داوري
و منتظرم كه چه وقت خدا
به بسته‌هاي پيشنهادي
جواب خواهد داد!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 16:14  توسط رضا  | 

تو ننگ عربی، سید حسن!

امید مهدی‌نژاد

  

تو ننگ عربی، سید حسن!

نام تو را باید

از فهرست اعراب شایسته خط بزنیم

تو

بجای آنکه در ایوان ویلای ساحلی ات

لم بدهی

و چرت تابستانی ات را

با دود قلیان مفرح کنی

تفنگ دست می‏گیری

و از پشت تریبون المنار

با نعره‌ها‌یت

چرت ما را پاره می‏کنی 

تو هیچ شباهتی به اعراب بزرگ نداری، سید حسن!

نه شکمت

آن اندازه است

که از پشت دشداشه‌ها‌ی سفید

وقار عربی ات را نمایان کند

نه چفیه و عقال داری

تازه عمامه سیاه سرت می‏گذاری

که ما را به یاد خمینی می‏اندازد

که یکبار چرت مان را پاره کرده بود 

تو ننگ عربی، سید حسن!

بجای آنکه در حرمسرایت بگردی

و رقص عربی ممالیک گرجی و اوکراینی ات را تماشا کنی

تا فردا در بهشت

برای مغازله با حوریان آماده باشی

در مخفیگاهت

که نمی‏دانیم کجاست

می نشینی و نهج البلاغه می‏خوانی

 تو کافر شده ای، سید حسن!

و بر ماست که تو را به یهودیان اهل کتاب بسپاریم... 

فقط به رسم مردان بزرگ عرب

صادق باش و بگو

برد موشک‌ها‌یت

به ریاض که نمی‏رسد؟!

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 0:22  توسط رضا  | 

 

مي گويند نرو. اين جا بن بست است.و انتها معلوم.به انتهاي كوچه كه مي رسم از بالاي ديوار مي پرم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 17:15  توسط رضا  | 

طفلکی مادربزرگم!

اگر زنده بود و ميديد که روميزی هايی که بخاطرش يه عمر مسخره اش ميکرديم رفته روی سر نصف دختران کمر باريک که فقط از پشت جذابند ، خيلی خوشحال ميشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 16:1  توسط رضا  |